تبليغاتX
بهترین حرفها

بهترین حرفها

بهترین حرفها

 

کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل :

اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم (که از همه تهوع آورتر بود) اینکه در آن سن و سال، زن داشت...

چند سالی گذشت ، یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم

و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد
 
 

+در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت19:54توسط م و ب | |

 

 ما چه دیر میفهمیم که زندگی همان روزهایی است که آرزوی زودتر سپری شدنشان را داشتیم.

 

 

+در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت19:38توسط م و ب | |

 
از هيچ كس،هيچ توقعي نداشته باش!
 
 
 

+در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت19:25توسط م و ب | |

 

حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی. حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی. حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود.
 

پشه می گفت: آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها هم می توانند به بهشت بیایند. نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه ، گوسفندها و گرگ ها هم همینطور.
یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه نخ نما هم می تواند به بهشت بیاید، به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند.
پشه ها زود به دنیا می آیند و زود از دنیا می روند. مهلت بودنشان خیلی کم است. من ولی دلم می خواست در همین مهلت کوتاه با همین بال های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم. این محال بود و من به محال ایمان داشتم.
سه روز از زندگی ام گذشته بود و من کاری نکرده بودم. دلم می خواست پشه ای باشم؛ مثل همه پشه ها. دلم نمی خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگی شان لذت ببرم. دلم نمی خواست شب ها شبیخون بزنم و خواب را از چشم ها بگیرم. هرگز کسی را نیش نزدم و هرگز خونی را نخوردم و هرگز...
دلم می خواست کاری کنم، به کسی کمکی کنم، جهان را بهتر کنم. اما همه به من می خندیدند، بادهای تند و تیز به من می خندیدند.
تنها خدا بود که به من نمی خندید.
و من دعا می کردم و تنها او را صدا می کردم.
تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت: درود بر تو، پشه پرهیزگارم. می خواهی کاری کنی، باشد، بیا و به پیامبرم کمک کن. نامش ابراهیم است.
گفتم: خدایا! کاش می توانستم کمکش کنم. ولی ببین چقدر کوچکم، زوری ندارم. اما... اما چقدر دلم می خواست می توانستم روزی روی آستین پیامبرت بنشینم.
خدا گفت: تو می توانی کمکش کنی. تو سلحشور ظریف ملکوتی. جنگجوی کوچک خداوند.
و آن وقت خدا از نمرود برایم گفت و نشانی قصرش را به من داد.
من به آنجا رفتم و کوچکتر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعیفتر از آن بودم که سربازان به رویم شمشیر بکشند و ناچیزتر از آنکه هیچ جاسوسی آمدنم را گزارش کند.
آدم ها هرگز گمان نمی کنند که پیشه ای بتواند مامور خدا باشد و دستیار پیامبر.
نمرود را دیدم، بی خیال بود و سرگرم. چنان تیز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بینی اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتی بجنباند.
سه روز و سه شب یک نفس در آن حفره تاریک جنگیدم. با همه تاب و توانم، برای خدا و پیامبری که ندیده بودمش.
و می شنیدم که نمرود نعره می زد و کمک می خواست. و می شنیدم که بیرون همهمه بود و غوغا بود. و می دانستم که هیچ کس نمی تواند به او کمک کند. و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالی داشتم و نه تنی و نه نیشی.
و نمرود ساعت ها بود که از پای درآمده بود.
من مرده بودم و دیدم که فرشته ای برای بردنم آمد.
فرشته مرا در دست های لطیفش گذاشت و گفت: تو را به بهشت می بریم، ای پشه پارسا. تو جنگجوی کوچک خدا بودی، سلحشور ظریف ملکوت.

*
و حالا قرن هاست که من در بهشتم. و پاداشم این است که هر وقت بخواهم می توانم بر آستین پیامبر خدا بنشینم...

 

 

+در سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت13:36توسط م و ب | |

 

جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد...

خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.

شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم.
شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید را در آن پیچید یا کاش …
و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم.

***
اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت!
شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد. جهل را با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود.
***
حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید.
چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم .
چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم.
وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی.
خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن.
خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن.
خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن.
***
حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم.
خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ، رنج و سعی و صبوری لازم است !؟

 

+در سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت13:19توسط م و ب | |

 

امام حسین (ع) بیشتر از آب ،تشنه لبیک بود.
افسوس که به جای افکارش، زخمهای تنش را به ما نشان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.


در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم وستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزاد زیست.

 

 

+در شنبه پنجم دی 1388ساعت21:16توسط م و ب | |


زندگی پیری و جوانی نیست

عمر مفید و غیر مفید است.




+در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت23:3توسط م و ب | |

 

آن روز که همه دنبال چشمان زیبا هستند
تو دنبال نگاه زیبا باش

 

 


 

+در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت11:45توسط م و ب | |

 

مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند
و از آن غولی میسازند به نام تقدیر

 

 


+در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت13:8توسط م و ب | |

 

گویند آن سوی ناکامی ها همیشه خدایی هست
که داشتنش جبران همه ناکامی هاست

 

 

+در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت17:52توسط م و ب | |

 

یک نفر دنبال خدا می گشت،شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که دستها رو به آسمان قد می کشد.پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت، ابرها را کنار می زد،چادر شب آسمان را  می تکاند ،ماه را بو می کرد و ستاره ها را زیر ورو

او می گفت: خدا حتما یک جایی همین جا هاست.  و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش؛ که کسی بر آن تکیه زده باشد. او همه ی آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی. نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشید، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم


آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد.زمین پهناور بود و عمیق.پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند
زمین را کند،ذره ذره و لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروتر
خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود
نه پایین و نه بالا، نه زمین و نه آسمان. خدا را پیدا نکرد. اما هنوز کوه ها مانده بود.


دریاها و دشت ها هم. پس گشت وگشت و گشت. پشت کوه ها و قعر دریا را، وجب به وجب دشت را. زیر
 تک تک همه ی ریگها را. لای همه  ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را. اما خبری نبود
از خدا خبری نبود


نا امید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو
آن وقت نسیمی وزیدن گرفت. شاید نسیم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است. هنوز مانده است، وسیع ترین و زیباترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است
. سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست


نسیم دور او را گشت و گفت: "اینجا مانده است، اینجا که نامش تویی" و تازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید. نسیم دریچه ی کوچکی را گشود،راه ورود تنها همین بود
و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد


خدا آن جا بود
بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود، همین جاست
سال ها بعد ، وقتی که او به چشم های خود برگشت، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان هم در زمین. هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه، هم لای ستاره ها و هم روی ماه


 

+در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت16:34توسط م و ب | |

 

حرفهايي هست براي گفتن كه اگر گوشي نبود، نميگوييم
 و حرفهايي هست براي نگفتن
حرفهايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند
و سرمايه ماورايي هركس به اندازه ي حرفهاييست كه براي نگفتن دارد
حرفهايي كه پاره هاي بودن آدمي اند
و بيان نمي شوند
مگر اينكه مخاطب خويش را بيابند

 

 

+در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت17:26توسط م و ب | |

 

و تو كيستي؟
تو كه بايد آدميان سينه هاي خويش را در مقابلت بشكافند
و پرده حيا، آزرم و عزت نفس خود را پاره كنند
تا تو آنها را به عطاي خود سزاوار بيني و به جود و كرم خود لايق؟
پس نخست بنگر تا ببيني آيا ارزش و لياقت آن را داري كه وسيله اي براي بخشش باشي؟
آيا شايسته اي تا بخشايشگر باشي؟
زيرا فقط حقيقت زندگيست كه مي تواند در حق زندگي عطا كند
و تو كه اينهمه به عطاي خود ميبالي

فراموش كرده اي
تنها گواه انتقال عطا از موجودي به موجود ديگر بوده اي

 

 

+در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت19:51توسط م و ب | |

 

سارا هشت ساله بود كه از صحبت پدر و مادرش فهميد برادر كوچكش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند.

پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادرش را بدهد.

سارا شنيد كه پدر آهسته به مادر گفت كه فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد، سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را درآورد.

قلك را شكست، سكه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد.فقط 5 دلار...!

بعد آهسته از در عقبي خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت.

جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به او توجه كند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود.

بالاخره حوصله سارا سر رفت و سكه را محكم روي شيشه ريخت

دارو ساز جا خورد و گفت: چه مي خواهي؟

دخترك جواب داد : برادرم سخت مريض است و مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟

داروساز با تعجب پرسيد: چي بخري عزيزم؟!!!!!

دخترك توضيح داد كه چيزي در سر برادر كوچكش رفته و پدرش مي گويد فقط معجزه مي تواند او را نجات دهد و من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟

داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.

دخترك با چشماني اشكبار گفت: شما رو به خدا برادرم خيلي مريض است و پدرم پول ندارد و اين همه پول من است. من از كجا مي توانم معجزه بخرم؟

مردي كه گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترك پرسيد: چقدر پول داري؟

دخترك پولها را كف دستش ريخت و به مرد نشان داد.

مرد لبخندي زد و گفت: آه چه جالب، فكر مي كنم اين پول براي خريد معجزه كافي باشه. به آرامي دست او را گرفت و گفت: من ميخوام برادر و والدينت رو ببينم و فكر كنم معجزه برادرت پيش من باشه.

آن مرد دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود.

فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با موفقيت انجام شد و پسرك از مرگ نجات يافت.

پس از جراحي پدر نزد دكتر رفت و گفت: از شما متشكريم، نجات پسرم يك معجزه واقعي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد بپردازم؟

دكتر لبخندي زد و گفت: فقط 5 دلار....

 

 

+در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت15:3توسط م و ب | |

 

اگر می خواهی ارزشت را نزد خدا بدانی، ببین ارزش خدا نزد تو در وقت گناه چقدر است.

 

 

+در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت23:9توسط م و ب | |

 

در نهان ، به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند ، و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم.


شاید این است دلیل تنهایی ما ..

 

 

+در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت0:55توسط م و ب | |

 

اساسا خوشبختي فرزند نامشروع حماقت است
همه كساني كه در جست و جوي خوشبخت بودن هستند، بيخود تلاشي در بيرون از خويش نكنند
اگر بتوانند نفهمند مي توانند خوشبخت باشند.

 


 

+در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت14:0توسط م و ب | |

 

وجدان، صداي خداوند است.

 

+در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت2:25توسط م و ب | |

 

تصمیم خداوند، از درك ما خارج است

اما هميشه به سود ماست.

 

 

+در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت23:35توسط م و ب | |

 

در بین تمامی مردم، تنها عقل است كه به عدالت تقسيم شده

زيرا همه فكر مي كنند كه به اندازه كافي عاقلند

 

 

+در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت12:41توسط م و ب | |