|
کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل :
اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم (که از همه تهوع آورتر بود) اینکه در آن سن و سال، زن داشت... چند سالی گذشت ، یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد
ما چه دیر میفهمیم که زندگی همان روزهایی است که آرزوی زودتر سپری شدنشان را داشتیم.
حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی. حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی. حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود. پشه می گفت: آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها هم می توانند به بهشت بیایند. نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه ، گوسفندها و گرگ ها هم همینطور. *
جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد... خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود. شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم. ***
امام حسین (ع) بیشتر از آب ،تشنه لبیک بود.
زندگی پیری و جوانی نیست عمر مفید و غیر مفید است.
آن روز که همه دنبال چشمان زیبا هستند
مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند
گویند آن سوی ناکامی ها همیشه خدایی هست
یک نفر دنبال خدا می گشت،شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که دستها رو به آسمان قد می کشد.پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت، ابرها را کنار می زد،چادر شب آسمان را می تکاند ،ماه را بو می کرد و ستاره ها را زیر ورو
حرفهايي هست براي گفتن كه اگر گوشي نبود، نميگوييم
و تو كيستي؟
سارا هشت ساله بود كه از صحبت پدر و مادرش فهميد برادر كوچكش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند. پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادرش را بدهد. سارا شنيد كه پدر آهسته به مادر گفت كه فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد، سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را درآورد. قلك را شكست، سكه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد.فقط 5 دلار...! بعد آهسته از در عقبي خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به او توجه كند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود. بالاخره حوصله سارا سر رفت و سكه را محكم روي شيشه ريخت دارو ساز جا خورد و گفت: چه مي خواهي؟ دخترك جواب داد : برادرم سخت مريض است و مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟ داروساز با تعجب پرسيد: چي بخري عزيزم؟!!!!! دخترك توضيح داد كه چيزي در سر برادر كوچكش رفته و پدرش مي گويد فقط معجزه مي تواند او را نجات دهد و من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم. دخترك با چشماني اشكبار گفت: شما رو به خدا برادرم خيلي مريض است و پدرم پول ندارد و اين همه پول من است. من از كجا مي توانم معجزه بخرم؟ مردي كه گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترك پرسيد: چقدر پول داري؟ دخترك پولها را كف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندي زد و گفت: آه چه جالب، فكر مي كنم اين پول براي خريد معجزه كافي باشه. به آرامي دست او را گرفت و گفت: من ميخوام برادر و والدينت رو ببينم و فكر كنم معجزه برادرت پيش من باشه. آن مرد دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود. فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با موفقيت انجام شد و پسرك از مرگ نجات يافت. پس از جراحي پدر نزد دكتر رفت و گفت: از شما متشكريم، نجات پسرم يك معجزه واقعي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد بپردازم؟ دكتر لبخندي زد و گفت: فقط 5 دلار....
اگر می خواهی ارزشت را نزد خدا بدانی، ببین ارزش خدا نزد تو در وقت گناه چقدر است.
در نهان ، به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند ، و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم.
اساسا خوشبختي فرزند نامشروع حماقت است |
About![]()
برايم دعا كن
Home
|