من زنم و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو! دردم می آید از این همه بی کسی دردم می آید هزار کاکُلي شاد در چشمانِ توست... یاد دارم در غروبی سرد سرد داد می زد : کهنه قالی میخرم اشک در چشمان بابا حلقه بست اول ماه است و نان در خانه نیست بوی نان تازه هوشش برده بود خواهرم بی روسری بیرون دوید من اينجا بس دلم تنگ است... من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم... بيا اي خسته خاطر دوست ! بيا ره توشه برداريم ?where is the who links the earth to sky کجاست آنکه سبب اتصال زمین و آسمان است؟ "من تو را گرفتم از تو... و سپردمت به من... و خویش را وا میگذارم به او ... و اینگونه خواهم زیست ....تا ابد...." بـــه شـــوق دیــــدارت .. در سرزمینی که سایه آدمهای کوچک بزرگ شد در آن سرزمین آفتاب در حال غروب است.... دیروز همسایه ام از گرسنگی مرد .... خویشاوندان ثروتمندش در عزایش گوسفندها سربریدند!!! شیخی به زنی فاحشه گفتا، مستی هر لحظه به دام دگری پا بستی گفت شیخا هر آنچه گویی هستم آیا تو چنان که مینمایی هستی؟!! درد من حصار برکه نیست ... درد من زیستن با ماهیانی است که هنوز فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است. زندگي برگ بودن در مسير باد نيست امتحان ريشه هاست ريشه هم هرگز اسير باد نيست زندگي چون پيچکيست انتهايش می رسد پيش خدا...... کــاش مَن دیگــَری بودمــــ... مــی نشستمــ روبِـروی خـودَمـــ ســر تــا پـــا گــوش مـی شدَمـــ تــا ببینَمـــ حـَرفـــ حسابَمــــ " چیستــــ؟؟؟ «و لسوف یعطیک ربک فترضی» «و پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که راضی شوی» آدما همه چیز رو آماده تهیه می کنند شازده کوچولو پرسيد: تو که هستی؟ چه خوشگلی!... شازده کوچولو گفت: نه، من پی دوست میگردم. نگفتی "اهلی کردن" يعنی چه؟ در زمین فقط چیزهایی را که اهلی کنی می توانی بشناسی (قسمت هایی از کتاب شازده کوچولو) آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند دست خطی که تو راعاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گریه چه زیباست بخند صبح فردا به شبت نیست که نیست تازه انگار که فرداست بخند راستی آنچه که یادت دادیم پرزدن نیست که درجاست بخند آدمک نغمه آغاز نخوان به خدا آخر دنیاست بخند.... ســــــــــرد است زندگي کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد و قلب ها گرامي تر از آنند که بشکنند. آنچه از روزگار بدست مي آيد با خنده نمي ماند و آنچه از دست برود با گريه جبران نميشود و چه دلنشین است لحظات با تو بودن... واذا سألک عبادی عنی فإنی قریب... (بقره/۱۸۶) نخست... (شاملو) 
میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم تا تو به گناه نیفتی،
قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشمهایت می آیند،
دردم می آید که باید لباسهایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم.

هزار قناري خاموش در گلوي من....
عشق را
اي کاش زبانِ سخن بود........

می گذشت از کوچه ما دوره گرد
کوزه و ظرف سفالی میخرم
گر نداری ، هرچه داری می خرم
عاقبت آهی و بغضش هم شکست
ای خدا ! شکرت ولی این زندگی است !!؟
اتفاقا مادرم هم روزه بود
گفت : آقا ! سفره خالی میخرید؟

و هر سازي كه مي بينم
بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هرجا آيا همين رنگ است؟
ز سيلي زن، ز سيلي خور
وزين تصوير بر ديوار ترسانم
اي مانند من دلكنده و غمگين!
قدم در راه بي فرجام بگذاریم...



چـــه آب و جـــارویی راه انـــداخــتــه انـــد !
چــشـــمـــهـــا و مــــژه هــــایـــم ...








اما چون در دکان ها دوست معامله نمی شود
بی دوست مانده اند و تنها...
روباه گفت: من روباه هستم.
شازده کوچولو به او تکليف کرد که بيا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل دارم که نگو...
روباه گفت: من نمیتوانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکردهاند.
شازده کوچولو آهی کشيد و گفت: ببخش!
اما پس از کمی تامل باز گفت:
- "اهلی کردن" يعنی چه؟
روباه گفت: تو اهل اينجا نيستی. پی چه میگردی؟
شازده کوچولو گفت: من پی آدمها میگردم. "اهلی کردن" يعنی چه؟
روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اين کارشان آزارنده است. مرغ هم پرورش میدهند و تنها فايدهشان همين است. تو پی مرغ میگردی؟
روباه گفت: "اهلی کردن" چيز بسيار فراموش شدهای است، يعنی "علاقه ايجاد کردن..."
- علاقه ايجاد کردن؟
روباه گفت: البته. تو برای من هنوز پسربچهای بيش نيستی. مثل صدها هزار پسربچه ديگر، و من نيازی به تو ندارم. تو هم نيازی به من نداری. من نيز برای تو روباهی هستم شبيه به صدها هزار روباه ديگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، هر دو بهم نيازمند خواهيم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنيا يگانه خواهم بود...
آدم ها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند...
آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند، اما تو نباید فراموش کنی
تو مسئول همیشگی آن می شوی که اهلیش کرده ای.
ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کردی...


اما ســــرمــــا نـــمــیــخــور
تــــو نـــگـــران نـــبـــاش...
کــــلاهـــی کــه ســـرم گـــذاشــتــی
تــا گـــردنـــم را گـــرفـــتــه اســت ...



دير زماني در او نگريستم
چندان كه چون نظر از وي باز گرفتم
در پيرامون من
همه چيزي
... به هيات او در امده بود .
آن گاه دانستم كه مرا ديگر
از او
گريز نيست.
| Design By : Night Melody |


