تبليغاتX
بهترین حرفها

بهترین حرفها

بهترین حرفها

 

فرشته ها – دبي فورد

در بطن هر انسان فرشتگان خوبي وجود دارند كه آرزوي زاده شدن دارند

 

اراده – لارونس

مردم با اراده از مشكلات استقبال ميكنند، چون مبارزه با مشكلات براي آنها شيرين است.

  

بهترينها – رابرت جي لماسدن

بهترين چيزها زماني به وقوع مي پيوندد كه انتظارش را نداري.

 

معني عشق – كتي كالر دميلر

معني عشق زل زدن به يكديگر نيست، بلكه نگاه كردن هر دو طرف در يك جهت است.

 

 

 

+نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت2:28توسط م و ب | |

 

كم كم غروب ماه خدا ديده ميشود.

صد حيف از اين بساط كه برچيده ميشود.

در اين بهار رحمت و غفران مغفرت

خوشبخت آن كسيست كه بخشيده ميشود.

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت0:47توسط م و ب | |

 

 

لوييز زني بود كه با لباس هاي كهنه و مندرس و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشي شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد.او به نرمي گفت كه شوهرش بيمار است و نمي تواند كار كند و شش بچه شان گرسنه مانده اند.

صاحب مغازه با بي اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست تا او را بيرون كند.زن نيازمند در حالي كه اصرار مي كرد گفت:آقا شما را به خدا به محض اين كه بتوانم پولتان را مي آورم.

فروشنده گفت:نسيه نمي دهيم.

مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفتگوي آن دو را مي شنويد به مغازه دار گفت:ببين خانوم چه مي خواهد پولش را من مي دهم.صاحب مغازه كه بهش برخورده بود گفت:خودم مي دهم.ليست خريدت كجاست خانوم؟ آن را بگذار روي ترازو به اندازه ي وزنش هرچه خواستي ببر.

لوييز با خجالت يك لحظه مكث كرد از كيفش تكه كاغذي در آورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ي ترازو گذاشت.همه با تعجب ديدند كفه ي ترازو پايين رفت فروشنده با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ي ديگر ترازو نمود آنقدر چيز گذاشت تا كفه ها برابر شدند در اين موقع خواروبار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ رو برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته شده. كاغذ لست خريد نبود دعاي زن بود كه نوشته شده بود:اي خداي عزيزم تو از نياز من باخبري خودت آن را برآورده كن

مشتري يك اسكناس۵۰ دلاري به مغازه دار داد و گفت:تا آخرين پني اش حلالت باشد.

آري فقط اوست كه مي داند وزن دعاي خالص و پاك چقدر است.دعا بهترين هديه است كه مي توان به هركس دادو پاداش بسيار برد.

                                       

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت13:25توسط م و ب | |

 

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام...

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت1:27توسط م و ب | |

 

 پسر کوچکی وارد داروخانه شد،کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی. مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد." پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول
جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود". پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم" پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت15:7توسط م و ب | |

 

روزيت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي.

پناهت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي.

 بارها گل برايت فرستادم، گلهاي زيبا از همه رنگ، کلامي نگفتي.

 بهترين هدايا را به تو دادم، نفهميدي.

مي‌خواستم برايم بگويي. آخر تو بندهْ من بودي و چاره‌اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي.

 

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت0:2توسط م و ب | |

 

گر خود بتي ببيني، مشغول كار او شو

هرقبله اي كه بيني، بهتر زخود پرستي

 

 

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت21:14توسط م و ب | |

 

به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد

 

عجب از محبت من كه در او اثر ندارد

 

غلط است هركه گويد: دل به دل راه دارد

 

دل من زغصه خون شد، دل تو خبر ندارد

 

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت0:32توسط م و ب | |

 

 

آنچه هستي هديه خداوند به توست و آنچه ميشوي هديه توست به خداوند

 

پس بي نظير باش چون بي نظير آفريده شده اي

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت23:2توسط م و ب | |

 

آنچه كرم ابريشم تا پايان دنيا مي پندارد

 

در نظر پروانه آغاز زندگيست

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت2:14توسط م و ب | |

 

گاهي آنقدر غرق در آرزوهايت هستي

كه فراموش مي كني

 

آرزوي كسي هستي

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت0:27توسط م و ب | |

 

کنم هر دم دعایی کز دلم بیرون رود مهرت

ولی آهسته میگویم: الهی بی اثر باشد

 

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت11:1توسط م و ب | |

 

میان آدمیان چیزی نیست جز دیوار هایی که خود ساخته اند

 

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت14:36توسط م و ب | |

 

گلها جواب زمينند به سلام آفتاب...
نه زمستاني باش كه بلرزاني...
و نه تابستاني كه بسوزاني...

بهار باش تا بروياني

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت0:7توسط م و ب | |

 

به سوی ساحل دریای زندگی قدم می زدم.در همه جا دو رد پا بود.جای پای من و خدا.

به سخت ترین لحظات زندگی رسیدم. فقط یک جای پا دیدم.

گفتم:خدایا!  تو در سخت ترین لحظات زندگی، مرا رها می کنی؟

ندا آمد:

این جای پای من است که تو را به دوش می کشم...

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت23:57توسط م و ب | |

 

 

بيا براي بهبود شرايط زندگي چند قدم برداريم

.

.

.

يك، دو، سه...

.

.

.

هشت، نه، ده

 

چقدر مهربانتر شده اي، حالا كه از هم بيست قدم دوريم

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت22:30توسط م و ب | |

از نردبان بالا رفتم

 

بالا

 

بالاتر...

 

خواستم دستهاي خدا را بگيرم

 

خدا نبود...

 

پايين را نگاه كردم...

 

خدا پايين ايستاده بود و نردبان را محكم گرفته بود تا من نيفتم

 

 

زماني كه كنار رودخانه بودم نگاهم به قله ي كوه بود
به قله ي كوه كه رسيدم سراپا محو تماشاي رود شدم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت23:16توسط م و ب | |